|
خودت رو به دلت بسپر
|
نه راستش برای تو افسوس نخوردم فقط برای خودم افسوس خوردم که چند سال از زندگیمو به خاطره کسی که اصلا ارزش نداشت تباه کردم.
من هیچ وقت کم کاری نکردم هر کاریم کردم از سرتم زیاد بوده...دیگه اون روزا نیست که تو با من بد حرف بزنیو من قوربون صدقت برم...لیاقت منو نداشتی گفتم که من از سرتم زیاد بودم.
زیاد هیجانی نشو بابا .فک کردی خیلی شاءنت بالاس فک کردی خیلی با فرهنگی فک کردی کی هستی؟شادی تو هیچی نیستی .فقط من چون دوست داشتم میبردمت بالا.مثل اینکه بهت تلقین شد؟
بابا برو جمعش کن من که تو و هفت جدتو میشناسم..برا من اینقدر جو نیا...
تورو چه به من اخه؟چیت به من میخوره؟هان؟چیت......
اگه دوست نداشتم نمیدادم برام کفشمو پاک کنی....برا من جو گیر شدی حالا؟
حرفه لیاقت نزن با من... بزار بیشتر از این دهنمو باز نکنم.من مثل تو بی حیا نیستم هر چی از دهنم در بیاد بگم.
نمیخواستم بهت بی احترامی کنم ولی خودت خواستی خودت عصبانیم کردی..
اشتباه کردم حالتو پرسیدم...



دیگه هیچ احساسی بهت ندارم
دیگه هیچ احساسی بهت ندارم
دیگه هیچ احساسی بهت ندارم
دیگه هیچ احساسی بهت ندارم
دیگه هیچ احساسی بهت ندارم
دیگه هیچ احساسی بهت ندارم
دیگه هیچ احساسی بهت ندارم
دیگه هیچ احساسی بهت ندارم
دیگه هیچ احساسی بهت ندارم
دیگه هیچ احساسی بهت ندارم
دیگه هیچ احساسی بهت ندارم
دیگه هیچ احساسی بهت ندارم
عجب جمله ی جالبیه نه؟
دیگه هیچ احساسی بهت ندارم
برات متاسفم.خیلی برات متاسفم


آب اگر چه بی صداترین ترانه بود
تشنگی بهانه بود
من به خواب های کوچک تو اعتماد داشتم
چشم های عاشق تو را به یاد داشتم
می وزید عطر سیب
سمت خواب های ساده و نجیب
من به جست و جوی تو
در هوای عطر موی تو
زیر چتر روشن ستاره ها
تا هنوز عاشقم
تا هنوز صبر می کنم
ابر می رسد
باد مویه می کند
چکه چکه از گلوی ناودان
یاس تازه می دمد
تا هنوز تشنه ام
تا هنوز تشنگی بهانه است
آب بی صدا ترین ترانه است

به تو تقديم ميكنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را كه به وسعت تمام روزهايي است كه بي تو سركردم.
وبه تو تقديم ميكنم عشق را كه در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه منتظرم يافتم
اين ارزشمندترين هديه من به توست گوشه اي از قلبت پناهش ده وبا خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش.
هميشه در خاطرم خواهي ماند...

تو راه خودت را میروی ... کار خودت را می کنی
و در این میان تنها من به پر حرفی محکوم می شوم . . .
پس سکوت می کنم . . .
دیگر لب به سخن گفتن نمی گشایم . . .
من راه خود را ادامه میدهم . . .
و تو نیز . . .
شاید اینگونه به سرنوشت دو خط موازی مبتلا نشویم . . .
شاید روزی باز حرفی برای گفتن میان ما باشد . . .
حرفی از جنس عشق . . .
خالق یکتای دانا!
مهربانا!
من اینجا و....
تو آن بالای بالا!
نه دیروز و...
نه امروز و...
نه فردا....
فقط حالا
همین حالای حالا
بگیر این دست های خستۀ من
گره وا کن ز پای بستۀ من

كاش مي دانستند كه دل من نه تلفن عموميست
و نه كلكسيونر عشق هاي رنگارنگ
دل من آنطور ها كه آنها فكر ميكنند باهمه مهربان نيست 
حالم اصلا خوب نیست.

جای هیچکس را
هیچکس دیگر نمیتواند بگیرد.....

یادته دکتر شده بودی می خواستی منو درمان کنی؟صداتو هنوز دارم شادی:(
نگفتم :عزیزم این کار را نکن. نگفتم :برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده. وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ؟ رویم را برگرداندم. حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم. نگفتم:عزیزم متاسفم چون من هم مقصر بودم. نگفتم:اختلاف را کناربگذاریم چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است. گفتم:اگر راهت را انتخاب کرده ای من آن را سد نخواهم کرد. او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم نگفتم اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود. فکر می کردم از تمام آن بازی ها خلاص خواهم شد. اما حالا تنها کاری که می کنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم. نگفتم:جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست. گفتم:خدانگهدار... موفق باشی...خدا به همراهت... او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام آن چیزهایی که نگفتم زندگی کنم. . .
خسی بر موج دریای تو باشم
تمام آرزوهای منی کاش
یکی از آرزوهای تو باشم

مهم نیست که حرفام بی جواب بمونه...
مهم نیست که نوشته هام خونده نشه.... مهم نیست که اشکام تا ابد رو گونه هام جاری باشه.... مهم نیست که اسمون دل من همیشه بارونی باشه... مهم نیست که ابرای تار تا ابد بر سر من ببارن.... مهم نیست که لبای من همیشه خاموش بمونن.... مهم نیست من چنتا بهار یا خزون رو ببینم... مهم نیست که کجا..چه جوری..با کی بشینم.... مهم تویی ...تویی که حالا نیستی... تویی که اون شب به دلم نشستی.... مهم نیست که با رفتنت دلم شکست.... مهم نیست که آسمون همه دراش و رو به من بست... هر جا که هستی خدا پشت و پناهت... یه دل ساده دارم مونده چشم به راهت....
ای دل بی یارم تنها کسو کارم
دیدی ازم دل کند اون که دوسش دارم... اون که یه عمری بود غصه شو می خوردم دیدی چه راحت گفت من تو دلش مردم... ای دل غمدیدم دیدی چه بی رحمه معنی احساس و دیدی نمی فهمــــــــه... رفت و شدم تنها اما خوب میدونم نیست اون تنها من دیگه از امشب هر شب مهمونی دارم با غم ها...
آخ که چقدر تنهام
سرده چقدر دستام
سر شده صبر من
دست اون و می خواد
ای دل غمدیدم دیدی چه بی رحمه
معنی احساس و دیدی نمی فهمــــــــه....
اشکهایم را ببین
برای تو میبارند.
دستانم را لمس کن!
برای تو میلرزند.
سکوتم را بپذیر
برای تو خاموشم.
هنوز گرمی آغوشت که مرا با آفتاب محبت پیوند داد از یادم نرفته است
بیا و ببین چطور برای تو میسوزم.

شکایت نمی کنم، اما
آیا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشهی بی شکیب،
دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟
نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!
به اندازه زنگی...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعکاس ِ سکوت،
تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه
رو به دیوار ِ خانهی شما بود؟
نگو که نامههای نمناک ِ من به دستت نرسید!
نگو که باغچهی شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعهای هم به نصیب نبرد!
نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!
من که هنوز همینجا ایستادهام!
کنار همین پارک ِ بی پروانه
کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوهها...
هنوز هم فاصلهی ما
همان هشت شمارهی پیشین است!
دیگر نگو که در گذر گریهها گُمش کردی!
نگو که نشانی کوچهی ما را از یاد بردی!
نگو که نمره ِ پلاک ِ غبار گرفتهی ما،
در خاطرت نماند!
آیا خلاصهی تمام این فراموشیهای ناگفته،
حرفی شبیه « دوستت نمیدارم» نیست؟؟؟


می خواهم عشق بماند و
اشک بماند و
لبخندی که هدیه ی لبهای توست
می خواهم تو باشی و
من باشم و
زندگی
و سیارگان سرشاری
از انعکاس ما


چقدر زود فراموش شدم...
تو خواهی رفت و من دور از تو جدالی سخت
با اندوه خواهم داشت
تو خواهی رفت و
من دیگر کسی راهمزبان خود نخواهم کرد
تمام دستها بیگانه با دستم
تمام چشمها بیگانه با چشمم
کسی درد مرا هرگز نمی فهمد
واندوه مرا از چشمهای من نمی خواند
تو خواهی رفت و
اشک من،تو را بدرود خواهد گفت
اما هرگز،
تو از یادم نخواهی رفت...

بازم باید منتظر باشم.خیلی سخته.من طاقت این انتظار کشیدنارو ندارم.من طاقت این دوریارو ندارم نکن با من شادی.نکن.

و حساب می کنم...
۸ ساعت گريستهام...
۸ ساعت به گريههايم فكر كردهام...
و ۸ ساعت خواب گريههايم را ديدهام !
و روی تقویم عمر٫ امروز را خط می زنم !
.... فردا شد...

باز مرا
باور کن . . .!

دلم براي کسي تنگ است
دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد
دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند
دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد
دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد
دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست
دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده
دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است
دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است
دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است
دلم براي کسي تنگ است که محرم اصرار است
دلم براي کسي تنگ است که راهنمايي زندگيست
دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند
دلم براي کسي تنگ است .............